تبليغاتX
ترانه ی سکوت
ترانه ی سکوت
هوای تازه ی برای فردا
هوالمحبوب....
 
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
اه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
 
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده درآب
در دلم هستی و بین منو تو فاصله هاست
 
 
 
 
شیدا
|+| نوشته شده توسط ز ح در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 0:35 |

درد دل!!!!

من قلبت را با ترانه لبت با واژه ی دلت

جستجو کردم

تو

کجا بودی؟

|+|

فدریکو گارسیا لورکا
بر شاخه های درخت غار
دو کبوتر
تاریک دید م
یکی خورشید بود وآن دیگری ماه

همسایه های کوچک
با آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود

در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

ومن که زمین را بر گرده خویش
داشتم و پیش می رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود و دختر هیچکس نبود

عقابان کوچک
به آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود
در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

بر شاخساران
درخت غار دو کبوتر عریان دیدم
یکی دیگری بود و هردو هیچ نبودند

   

 

 

 

 

 

 

 

ز   ح

|+| نوشته شده توسط ز ح در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 2:28 |

مسیح
 

مسیح چهره ی دیدنی خدای نادیده است.

                                                ( برگرفته از نامه ی پولس از زندان به مسیحیان کولسی)

-------------------------------------------------------------------------------------------

  ...!

              سارا

|+| نوشته شده توسط ز ح در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 2:29 |

به کدامین گناه؟
 

دو روزه ی زندگی ام را سپرده ام به دست خیال،

و وهم لحظه ای با او بودن.

...

نمی دانند و نمی خواهند بدانند!

ناگزیرم به ادامه!

...

خدایا، به کدامین گناه نکرده محکومم؟!   

A successful individual typically sets his next goal somewhat but not too much above his last achievement. In this way, he steadily raises his level of aspiration

يك فرد يك فرد موفق نوعاَ هدف بعدي خود را با فاصله‌اي نه چندان دور از موفقيت فعلي قرار مي‌دهد. بدين ترتيب  است كه او به طور آهسته و مداوم سطح آرزوهايش را بالاتر مي‌برد. (کورت لوين)

                           نویسنده: سارا

|+| نوشته شده توسط ز ح در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:31 |

آدم برفی !

یادته...

وقتی برف می بارید شال و کلاه می کردیم و آدم بر فی درست می کردیم. من هیچ وقت بلد نبودم واسه آدم برفیم سر درست کنم.هی لیز می خورد نمی دونم چرا وصل کردن اونا برام مشکل بود...اصلا از بچگی بلد نبودم ماجراها رو به هم ربط بدم ...آره... هی می ذاشتمش و هی میفتاد و تو بدون اینکه از من اجازه بگیری سر آدم برفی خودتو واسه آدم برفی من میذاشتی بعد یه لبخند می زدی و می گفتی: دیدی گفتم مال تو قشنگ میشه! و منم وقتی بچه های دیگه میومدن با افتخار آدم برفیمو نشون می دادم. مامانت از اون بالا واست هویج مینداخت تا واسه آدم برفی دماغ بذاری. ولی من یادم رفته بود به مامانم بگم...رفتم یه گوشه و کز کردم . و بعد زدم زیر گریه! آدم برفی من دماغ نداشت! نه چرا اخه؟ باید مال منم داشته باشه...آره می دونم خودخواهی از اون بچگی با من بود و پا به پای من بزرگ شد...یادمه همین که سرمو بلند کردم و به آدم برفیم نگاه کردم دیدم دماغ نداره دوباره بغضم ترکید !!!...و تو این بار یه گوشه کز کردی و شاید گریه می کردی...نه من هیچ وقت گریه هاتو ندیدم...آخه اون وقت دیگه فکر نمی کردم تو از من بزرگتری! بزرگا که گریه نمیکنن!

آدم برفی

تابستون که می شد می رفتیم کنار درخت های گوشه ی خیابونا تو دستاتو قلاب می کردی و منو بلند می کردی تا اون توت بزرگه رو واسه خودم بچینم. خودت هیچ وقت توت نمی خوردی فقط به خوردن من نگاه می کردی...منم عصبانی می شدم و می گفتم چیه آدم ندیدی! و قهر می کردم و می رفتم و تو دنبالم راه میفتادی که نه باور کن نمیخواستم ناراحتت کنم. من هم با یه اخم و تخم نگات می کردم و بعد یهو می خندیدم! بچه بودم ! اگه زود قهر می کردم زود هم آشتی می کردم! با بچه ها قایم باشک بازی می کردیم...نمی دونم چرا هر وقت نوبت من می شد چشم بذارم تو اولین کسی بودی که پیدات می کردم بعد هرجا که می رفتی دنبالت میومدم! آهای داشتی جر زنی می کردی! جای بچه هارو به من می گفتی...تو هیچ وقت بلد نبودی با من بازی کنی...هیچ وقت بلد نبودی!!! شاید قانون بازی رو نمی دونستی ... وقتی بقیه چشم می ذاشتن من جای تورو لو میدادم! و تو اصلا به روی خودت نمیاوردی...ولی وقتی بزرگتر شدیم من قانون بازی یادم رفت...یادم رفته بود که تو هم یه روزی تو زندگی من بازی می کردی! این انصاف نبود بدون اینکه مزدتو بگیری....نه من اشتباه کردم همیشه به سود و ضرر فکر می کردم! مثل وقتی که قرار بود تیله ها تو با سنگهای صاف و خوشگلم عوض کنی! من می گفتم به جای دوتا سنگ سه تا تیله باید بدی...تو زیر بار نمی رفتی و من عصبانی می شدم و می گفتم نده! به جهنم! برو دیگه با یکی دیگه بازی کن! ولی تو دوست نداشتی با بقیه بازی کنی...آخه چرا؟ من که همیشه تو بازی جرزنی می کردم! وقتی می دیدی واقعا دارم میرم میفتادی دنبالم و میگفتی باشه اصلا همه ش مال تو...

من هیچ وقت شنگول و منگولو بابت عوضی گرفتن مامانشون با گرگ ملامت نکردم! آخه از کجا می دونستم شیطونی هم با قیافه ی خوب پید امیشه...فراموش کرده بودمت...به همبازی های جدیدم خو گرفته بودم...و تو از دور فقط نگاه می کردی...نه...دیگه قرار نبود تو بیایی و بگی اون بچه ی بدیه مامانشو اذیت میکنه! باهاش نگرد! نه..دیگه من بزرگ شده بودم......

بزرگ شدم بزرگ شدی بزرگ شدیم...

و حالا فقط یه خاطره مونده از اون روزا...

یه قاب عکس که توش من و تو و بچه ها کنار آدم برفی ایستادیم...

وای نه...تو هویج رو اشتباهی گذاشته بودی روصورت  آدم برفی من...

نوشته :  پرنده

|+| نوشته شده توسط ز ح در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 2:18 |

لوراکا
غزلی برای امروز هولناک،

 

 

 

می خواهم که آب بماند بی بستر رود.

می خواهم که باد بماند بی دره ها.

...

می خواهم که شب بماند بی دیده ها

می خواهم که دل بماند بی برق زر:

...

می خواهم که گاوان سخون بگویند با رگها

و کرم بمیرددر سایه :

...

می خواهم که دندان ها بدرخشند در جمجمه ها

و رگه ی از رنگ زرد رخنه کند در ابریشم:

...

می توانم به دیده ببینم شب زخم خورده را

خمیده در ستیزه با نیم روز.

 

 

زح

|+| نوشته شده توسط ز ح در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 3:44 |

ترانه ی آب دریا!!!

                                                                    فدریکو گارسیا لورکا

دریا خندید

در دور دست،

دندانهایش کف و

لبهایش آسمان.

...............

_تو چه می فروشی

دختر غمگین سینه عریان؟

_من آب دریاها را

می فروشم آقا.

................

_پسر سیاه ، قاتی خونت

چی داری؟

_آب دریاها را

دارم آقا.

.............

_این اشکهای شور

از کجا می آید،مادر؟

_آب دریا هارا من

گریه می کنم آقا.

...................

_دل من این تلخی بینهایت

سرچشمه اش کجاست؟

_آب دریاها

سخت تلخ است،آقا

....................

دریا خندید

در دور دست،

دندانهایش کف و

لبهایش آسمان.

...................

اینم یه شعر از فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نمایشنامه نویس بزرگ اسپانیاکه نمایشنامه های جاویدانی چون عروسی خون ،یرما،خانه برنارد آلبا و زن پیتاره ی پینه دوز رو نوشته ،ا گر مجال باشه در مورد اشعار و نوشته هاش و زندگی نامه ی عجیب این نویسندهی اسطوره ی یه مدت مطلب می زارم توی وب که چطور مرگی راز گونه و تولدی رازگونه را تجربه کرد اسپانیا با مردی به نام لورکا

ز ح

|+| نوشته شده توسط ز ح در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 2:46 |

پرنده .....
 

خیلی دلم میخواست بدونم در آخرین پروازش چه حسی داشته ! به کجا میرفته ! چی تو سرش بوده !؟ امروز صبح توی باغچه پیداش کردم . هنوز بوی آسمان و پرواز رو میداد ! یک تکه ابر روی بالهاش جا مانده بود ! و آواز ناتمامی که به لانه میبرد روی زبانش خشک میشد . نسیم سرد ملایمی میوزید . مرگ ، یک پرنده رو از دستهای آسمان گرفت و برای کسی مهم نیست که امروز صبح گنجشکی مرده است . چرا ما فکر میکنیم مرگ این پرنده کوچک مهم نیست ؟ چرا ؟

پرواز را به خاطر بسپار ...... پرنده مردنی است !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰یه حس بدی دارم ..یه حس خیلی بد ...این پست رو نمیفرستم تا بلکه بلاگم رو آپ کرده باشم نه ! فقط نمیدونم چکار کنم ! به کجا برم ؟

چه نقشها که بر انگیختم و سود نداشت فسون ما بر او گشته است افسانه

من رمیده ز غیرت فتادم از پا دوش نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

نوشته : پرنده

|+| نوشته شده توسط ز ح در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 3:8 |

پرنده !

بگو که فرصت پرواز من ترانه ی توست
ببین نگاه دلی را که آشیانه ی توست
شکفته بغض نگاهم میان دشت سکوت
"
رسیده میوه ی صحرا"
ز آب و دانه ی توست
شکسته بغض تمامم به یک اشاره ی تو
شروع حس قشنگی در آستانه ی توست
شکوفه خواب قشنگش :  گل و پرنده و سار
پرنده
اشک نگاهش :
ببین بهانه ی توست...
ببین نشسته پرنده در این سکوت غریب
و خواب چشم سیاهش : طلوع شانه ی توست
سروده واج طلوعی در اوج یک شب سرد
که اوج حس قشنگی به هر کرانه ی توست...

 

شعر از : پرنده

 

|+| نوشته شده توسط ز ح در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 23:58 |